دوستت دارم .............
دووووووستت دارم .....
دوست دارم ..........
کاش هیچ روزی به هیچ کسی نگفته بودم دوستت دارم ..که حالا باورش اینقد سخت نبود !
خیلی وقته نگفتم...اونقدر نگفتم و ننوشته ام که خودم یادم رفته یک زمانی همین وبلاگ نویسی شده بود دغدغه روزهای من.
میخوام یبار دیگه به رسم قدیما از حالم بگم ...از این روزها......
این روزا بیشتر اوقات من در گرفتن گواهینامه کوفتی .پیام دادن به امید (همسرم) و طبق روال همیشه دغدغه های کاری میگذره...
امروز به فاطمه دوستم زنگ زدم ..میگفت وقتی بری خونه خودت اوضاع خیلی خوب میشه دیگه خیلی از دردسرات کم میشن.
حس میکنم راست میگه . خسته شدم از این دوران .
خدایا کمکمون کن .دلم میخواد تاریخ دقیق عروسیم مشخص بشه. از بس همه ازم سوال کردن و گفتم بعد از محرم و صفر خسته شدم ...
خدایا مقدمات ازدواج همه ی جوونا رو فراهم کن..
چقدر ساده و بچه گونه حرف زدم . حالم بد شد. از سحر مایوس شدم .......
دنیام عوض شده ..ولی چرا خودم باورم نمیشه ؟!
گفتم ..بله ...
امشب سومین شبی هست که من دیگه مجرد نیستم ..
چقدر باورش سخته ها ..!
حتی این انگشتر تور دستمم نمیتونه مجابم کنه .
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم ...
آمدم که جمعه امشب را با نوشته ای برای تو به پایان ببرم ، آمدم که با این نوشتنم به خودم طعنه زده باشم مثلا . برای کم کاری های خودم ، برای اینکه عذر خواهی کرده باشم ... برای اینکه بگویم جمعه ها اگر چه ندانیم چرا ...اما هنوز دلمان می گیرد ....
توی مدرسه پنسی یه روزی هست به اسم روز " یاد بود" که در این روز تمام خنگ ها و ناکس هایی که در حدود سال 1776 از مدرسه پنسی فارغ التحصیل شدن بر میگردن اونجا و رژه راه میندازن . کاش تو اون پیرمرد رو که هشتادسال از عمرش میگذشت رو میدیدی .کاری که اون کرد این بود که اومد توی اتاق و ازمون اجازه خواست که از حموم استفاده کنه. حموم ته راهرو بود – من نمیفهمم چرا از ما اجازه میخواست . می دونی چی میگفت ؟ گفتش میخواد ببینه که آیا هنوز اسمش روی در یکی از مستراح ها هست یا نه ؟ هفتاد سال پیش اسم احمق بد مصب زهرماریش رو در یکی از مستراح ها کنده بود و حالا میخواست ببیند که آیا هنوز همون طوری مونده یا نه .پسر یارو روحمون رو کسل کرد.منظورم این نیست که اون آدم بدی بود – نه، نبود .اما لازم نیست که آدم شخص بدی باشه تا روح دیگرون رو کسل بکنه – میشه آدم خوبی بود و باز هم روح مردمو کسل کرد .شاید هم اگه بالا آمدن از پله ها یا رو رو از نفس نمینداخت موضوع اونقدر ها هم بد نمیشد. در تمام مدتی که داشت دنبال اسمش میگشت، به زور نفس میکشید . پره های دماغش خیلی مضحک و غم انگیز شده بود .در همون حال هم پشت سر هم به ما میگفت که تا میتونیم از مدرسه مزخرف پنسی کسب فیض کنیم .
بخشی از کتاب " ناطور دشت " نوشته : دی جی سالینجر
یابن الزهرا .
"لیت شعری أین استقرت بک النوی" کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت.
این جمعه هم گذشت و نیامدی...
اکثر پسرا تا آخرش می رن. آدم هیچ وقت نمی فهمه که دختره واقعاً دلش می خواد نری... یا بدجوری ترسیده ! بهرحال من همیشه نمی رفتم. مشکل اینه که زود دلم براشون می سوزه. منظورم اینه که خنگ و مشنگن. بعدِ یه مدت که باهاشون ور بری، قشنگ می بینی که مُخشونو از دست دادن. همه ی دخترا وقتی احساساتی می شن، بی عقلم می شن. نمی دونم. به من می گن نکُن، منم نمی کُنم. همیشه هم بعدش پشیمون می شم، بعدِ اینکه می رسونمشون. ولی دفه ی بعد بازم نمی کُنم..!
بخشی از کتاب ناتور دشت نوشته ی : دی جی سالینجر
مهندس ناجی به ندرت حرف می زد. اما این بار سرش را از روی نقشه ی روی میز برداشت و نظرش را گفت. «به نظر من هم عشق وجود ندارد. آدم ها به هم علاقه مند می شوند اما عاشق نمی شوند.
بخشی از کتاب : ماه کامل می شود نوشته ی فریبا وفی
یابن معجزات الموجوده
تا بحال به این فکر نکرده بودم .
ته دلم روشن می شود ...
+ هر چی آرزوی خوبه مال من ..
کاش میشد تو هم ازاین انتظار خسته شوی
وبرای فرج دعا کنی ..
کاش میشد همه .." عزیز علی ان اری الخلق و لا تری " یشان حقیقی بود ...
آن وقت ..
شاید این جمعه می آمد، شاید ..
جمعه ها هم می گذرد...
جمعهها میگذرد؛ تلخ.
ما میگذریم؛ بی تفاوت.
تو میگذری؛
از کوچههای تنهایی…
++خدا از ما میگذرد؟
نمیدانم نگران توام یا نه! شاید هنوز هم بیشتر از هر کسی نگران خودِ خودم هستم و این با قانون انتظار جور در نمی آید...
میدانم وفا نکردم ...نه به احساس خودم ،نه به عهدی که با تو بستم و نه به ایمان به خدایم .
حال و احوالم روبه راه نیست.هوایم را داشته باش یابن الحسن ...
عده ای منتظر ظهور انسانی.
او منتظر ظهور انسانیت در عده ای.
و اینچنین است قصه هزار ساله انتظار.........
با همه ی بی سر و سامانی ام ،
باز به دنبال پریشانی ام ..
حرف بزن ،حرف بزن .سالهاست ..
تشنه یک صحبت طولانی ام ..
(محمد علی بهمنی )
همه عمر برندارم سر از این خمـــار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد
دگران روند وآیند ....
و تـــو همچنان که هستی ...