-
حرمت دوستت دارم .....
1392/08/29 18:31
دوستت دارم ............. دووووووستت دارم ..... دوست دارم .......... کاش هیچ روزی به هیچ کسی نگفته بودم دوستت دارم ..که حالا باورش اینقد سخت نبود !
-
یه بار دیگه ..
1392/08/26 21:17
خیلی وقته نگفتم...اونقدر نگفتم و ننوشته ام که خودم یادم رفته یک زمانی همین وبلاگ نویسی شده بود دغدغه روزهای من. میخوام یبار دیگه به رسم قدیما از حالم بگم ...از این روزها...... این روزا بیشتر اوقات من در گرفتن گواهینامه کوفتی .پیام دادن به امید (همسرم) و طبق روال همیشه دغدغه های کاری میگذره... امروز به فاطمه دوستم زنگ...
-
این اتفاقی نیست ..!
1392/02/16 19:39
دنیام عوض شده ..ولی چرا خودم باورم نمیشه ؟!
-
انگار آره ..!
1392/02/14 20:03
گفتم ..بله ... امشب سومین شبی هست که من دیگه مجرد نیستم .. چقدر باورش سخته ها ..! حتی این انگشتر تور دستمم نمیتونه مجابم کنه .
-
....
1392/02/06 11:35
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم ...
-
چیکار کنم حالا ؟!!!!
1392/01/31 19:14
من اینجوری دلم خوش نیست............
-
کاش تو مهربون نبودی.....
1392/01/26 21:50
ای نگاه آبی ناز، کاش تو مهربون نبودی، میون این همه آدم.... تو یه همزبون نبودی..
-
خدایا یعنی چی میشه ؟
1392/01/15 20:19
یادم باشه که امشب دلم سخت گرفته بود یادم باشه که در اوج در ماندگی ته دلم روشن بود . یادم باشه که میخواستم بگم همه چی رو ..اما نگفتم ..نگفتم که اگه نشد از خودم متنفر نشم .. خدایا یعنی چی میشه ؟
-
کی بشه ...
1392/01/08 11:44
هیچ زمان در زندگی ام تا این حد دلم نمیخواسته که زمان زودتر بگذرد ... نه برای اینکه به انچه می خواهم برسم ..فقط برای آنکه بدانم بلاخره میرسم یا نه ؟ + گفتم که یادم بماند این بی صبری ها را ...
-
بخدا که دلمان می گیرد ..
1391/07/21 19:19
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 آمدم که جمعه امشب را با نوشته ای برای تو به پایان ببرم ، آمدم که با این نوشتنم به خودم طعنه زده باشم مثلا . برای کم کاری های خودم ، برای اینکه عذر خواهی کرده باشم ... برای اینکه بگویم جمعه ها اگر چه ندانیم چرا ...اما هنوز دلمان می گیرد ....
-
ناطور دشت
1391/06/23 20:56
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA توی مدرسه پنسی یه روزی هست به اسم روز " یاد بود" که در این روز تمام خنگ ها و ناکس هایی که در حدود سال 1776 از مدرسه پنسی فارغ التحصیل شدن بر میگردن اونجا و رژه راه میندازن . کاش تو اون پیرمرد رو که هشتادسال از عمرش میگذشت رو میدیدی .کاری که اون کرد این بود که اومد...
-
[ بدون عنوان ]
1391/06/17 21:25
800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 یاب ن الزهرا . "لیت شعری أین استقرت بک النوی" کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت. 800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE...
-
[ بدون عنوان ]
1391/06/03 23:49
نشان دلتنگی هایم را گم کرده ام... ++ دعایم کن مهدی فا ط مه .. ...
-
اکثر پسرا تا آخرش می رن ...
1391/05/08 23:22
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA اکثر پسرا تا آخرش می رن. آدم هیچ وقت نمی فهمه که دختره واقعاً دلش می خواد نری... یا بدجوری ترسیده ! بهرحال من همیشه نمی رفتم. مشکل اینه که زود دلم براشون می سوزه. منظورم اینه که خنگ و مشنگن. بعدِ یه مدت که باهاشون ور بری، قشنگ می بینی که مُخشونو از دست دادن. همه ی دخترا وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
1391/04/30 21:38
+ یا بدیع لا ند لک ..( ای پدید آورنده از هیچ ) ساده بگم ..خدایا نمیشه ..بشه ؟؟
-
[ بدون عنوان ]
1391/04/23 23:42
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA حسرت یعنی تو که در عین بودنت.. داشتنت را آرزو میکنم ... +
-
[ بدون عنوان ]
1391/04/01 18:40
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA یک شب جمعه دیگر رسید .. + قربه الی الله ...
-
ماه کامل می شود
1391/03/19 18:47
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA مهندس ناجی به ندرت حرف می زد. اما این بار سرش را از روی نقشه ی روی میز برداشت و نظرش را گفت. «به نظر من هم عشق وجود ندارد. آدم ها به هم علاقه مند می شوند اما عاشق نمی شوند. بخشی از کتاب : ماه کامل می شود نوشته ی فریبا وفی
-
[ بدون عنوان ]
1391/03/18 21:11
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA ی اب ن مع ج زات الموج و ده تا بحال به این فکر نکرده بودم . ته دلم روشن می شود ... + هر چی آرزوی خوبه مال من ..
-
...
1391/03/11 18:59
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA کاش میشد تو هم ازاین انتظار خسته شوی وبرای فرج دعا کنی .. کاش میشد همه .." عزیز علی ان اری الخلق و لا تری " یشان حقیقی بود ... آن وقت .. شاید این جمعه می آمد، شاید ..
-
[ بدون عنوان ]
1391/03/05 21:36
جمعه ها هم می گذرد... جمعهها میگذرد؛ تلخ. ما میگذریم؛ بی تفاوت. تو میگذری؛ از کوچههای تنهایی… ++خدا از ما میگذرد؟
-
[ بدون عنوان ]
1391/02/15 22:56
800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 نمیدانم نگران توام یا نه! شاید هنوز هم بیشتر از هر کسی نگران خودِ خودم هستم و این با قانون انتظار جور در نمی آید... میدانم وفا نکردم ...نه به احساس خودم ،نه به عهدی که با تو بستم و نه به ایمان به خدایم . حال و احوالم روبه راه نیست.هوایم را...
-
..
1391/02/08 22:59
عده ای منتظر ظهور انسانی. او منتظر ظهور انسانیت در عده ای. و اینچنین است قصه هزار ساله انتظار.........
-
حرف بزن..
1391/02/01 11:01
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA با همه ی بی سر و سامانی ام ، باز به دنبال پریشانی ام .. حرف بزن ،حرف بزن .سالهاست .. تشنه یک صحبت طولانی ام .. (محمد علی بهمنی )
-
..
1391/01/31 19:15
همه عمر برندارم سر از این خمـــار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد دگران روند وآیند .... و تـــو همچنان که هستی ...
-
[ بدون عنوان ]
1391/01/25 23:46
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA این جمعه هم تمام شد.. جمعه ی تسلیم ... غصه ام میگیرد از این کوتاهی های ما ، از این نق زدن هایی گاه وبیگاه ، این ..گاهی کم آوردن های ما ..این هارابه حساب کوچکیمان بگذار وبه بزرگی ات ببخش .. تو باشی حال ما خوب میشود پ سـ ر فـ اطــم ه ...
-
[ بدون عنوان ]
1391/01/19 00:34
800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 تو که آفتابی نمی شوی ٬ حالا آفتاب از هر طرف که می خواهد به در آید...چه فرقی می کند ؟
-
..
1391/01/04 10:05
800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 میدانی امسال از خدا چه خواستم ؟ خواستم حالا که نمی بینمت درلحظه های من مدام تکرار شوی ..در جمعه هایم ، خواستم فقط دور نشویم .همین .
-
وای به حال ...
1390/12/25 22:55
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA همین که در دلم، اضطراب ِ جمعه ی دوباره ای بی تو را ندارم؛ یعنی وای به حال من ِ نامنتظر....
-
روزنوشت !
1390/12/23 21:23
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA الان که دارم این ها را می نویسم ساعت ۹ شب است و من تنها توی اتاقم پشت میز کامپیوتر نشستم و دستانم بی درنک تایپ میکنند. میخواهم برای یکبار هم که شده به سبک و سیاق آن وقتها ، آن وقتها که هر چه در روز میگذشت بسان آدمهای مجبور! اتفاقات روزانه را آن هم با سانسور فراوان می نوشتم...