-
کافیه !
1390/01/21 20:27
بهم گفت: خودتو ارزون نفروش...! بهش بگید: قرار نیست کسی از دلم با خبر باشه... همین که خدا میدونه... کافیه...!
-
بعثت دوباره
1390/01/18 18:48
جمعه ای دیگری دارد از راه میرسد ودنیا منتظر بعثتی دوباره است... تا عطر آمدنش تمام دل های جهان را بیدار کند.. مثل هر جمعه این کشکول انتظار را بردوش می اندازیم واز کوچه های زمان راه می افتیم و تمام حجم اشتیاقمان رادر سطر سطر حرفهایمان فریاد می زنیم و دعا میکنیم ... شاید که تو بیـــایی ...تا لبخندهای گذارن بهار ماندگار...
-
دستها میلرزند
1390/01/16 15:59
چشمها مانده به در دستها میلرزند من سر خط بودم..... اول اول راه بند بند غزلم مانده به جا می نویسد... میشود اول راه ؟
-
سنگدل
1390/01/14 19:21
هر زمانیکه که دلم سخت پریشانِ تو بود با بهانه به بغضِ سحری ختم میشد وچه ساده همه ی شعرو غزلهای صبوری شده را تحفه ی خوابِ خوشت میکردم با خودم میگفتم: شاید اینبار... دلِ سنگِ تورا نرم کنم..! بخدا سنگدلی...
-
سخت است نوشتن و..
1390/01/11 17:23
نمیفهمم ..نه درک نمی کنم ..شنیده ام عاشقانه هایی که برای تو نوشته اند ...سخت است نوشتن و نفهمیدن ..نوشتن و لمس نکردن ..نوشتن و... شاید اگر روزی بفهمم و درک کنم شاید فقط شاید آن روز به تو و یارانت بپیوندم ... دعا کن برای قلمم تا نشکند ... بیا , ما روی دیوار دلمان حک کرده ایم خورشید از آن پنجره هایی است که هرگز بسته...
-
نمیدانم ..
1390/01/10 16:53
اگر خداوند ؛ یک روز ارزوی انسان را براورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را ارزو میکردم... و تو نیز هرگز ندیدن مرا.... انگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت ... (دکتر شریعتی)
-
آبگوشت شیشه ای
1390/01/08 14:55
شلمچه بودیم ! بیسیم زدیم به حاجی که :" پس غذاها چی شد؟" خندید وگفت: "کم کم آبگوشت میرسه " دلمون رو آب نمک زدیم برای یه آبگوشت چرب وچیلی که یکی ازبچه ها داد زد:" تویتای قاسم اومد !" خودش بود .تویتای درب وداغون اومد وروبرومون ایستاد. قاسم زخم وزیلی پیاده شد. ریختیم دورش وپرسیدیم: چی شده ؟...
-
منتظر
1390/01/03 18:10
یک سال دیگر گذشت ..۳۶۵روز دیگر که هیچ کدام روز موعود نبودند ..تا دوباره یک سال دیگر چشمان خشک شود به این جاده خالی که هیچ کس مسافرش نیست ..می خواهم به او بگویم به تعداد تمام سالهای نبودنت ..دل می سپاریم به جاده های که به بهار منتهی می شوند ..تا توبیایی ... دنیا منتظر واژه هایی ست که تاکنون نشنیده است ..
-
هندوانه به شرط عشق
1389/12/27 20:31
....رعنا خانم آب دهانش را قورت میدهد و به کلامش هم کلاس میدهد و می گوید : چراغلی خان ! نمیخوای شلوارتو بپوشی ؟ یعنی میخوای با زیر شلواری بری ؟! آقا چراغلی میخندد و شکم مثل هندوانه اش تکان میخورد : ای بابا ! سخت نگیر . دو قدم راه مگه بیشتره ؟ من که نمیخوام برم هتل هیلتون شام بخورم با بیل کلینتون . تو پارکینگمون سوارش...
-
بوی بهار
1389/12/26 14:59
این روزها گوشه کنار شهرمان بوی بهار می دهد ..بوی تازگی .. انگار تو در بین این همه تازگی و شلوغی حسابی گم شده ای ...انگار این زخم نبودنت کهنه شده .. خدایا بهار دارد می آید ..بگو آن بهار راستین روزگار زودتر بیاید...
-
قاصدک
1389/12/23 10:09
خود را به خوردن مشغول کردم که نگاهمان تلاقی نکند . میدانستم با هر لقمه ای که به دهان میگذارد مرا می پاید . این دیگر کی است ؟ یک وجبی ! میخواهد بداند اگر فهمیده ام خیلی گرسنه بوده , دست از خوردن بکشد . من ازتوی فسقلی زرنگ ترم ! تند تر خوردم تا نشان بدهم خودم خیلی گرسنه ام . گفتم : اگر فکر معده خودت را نمی کنی , فکر...
-
انتظار
1389/12/19 13:38
فرمود : بهترین مردمان هر زمان کسانی هستند که منتظر ظهور مهدی اند ... می گویم نکند آنقدر گرفتار این سالمردگی ها شویم که فردا روی مزار دلمان بنشینیم وفاتحه بخوانیم ..نکند یادمان برود مردی که باید باشد نیست.. بخاطر ما نیست .. به خاطر ذره ذره کارهایمان می کند ... نکند روزی برسد که ورق های دفتر زندگی ام بسته شود ودرآن...
-
برای همکلاسی
1389/12/16 16:07
مادرت بیتابی میکند , می گوید : حالا که رفتی .. حالا که نیستی ... نبودنت را حس میکنم ! می گوید : کاش صبح که از خانه بیرون میرفتی یک بار دیگر نگاهت می کردم ..کاش لااقل باهات خداحافظی کرده بودم پسرم ..کاش .... کاش هایی که به زبان آوردن هر کدامشان بیتابی اش را بیشتر می کند ... روی تمام در ودیوار های دانشکده عکست خودنمایی...
-
عمره
1389/12/08 07:36
دیدن اسم عمره همسر مختار ثقفی توی این کتاب نظرم رو جلب کرد سرانجام این بانو را از زبان این کتاب بخوانیم : مصعب بن زبیر کسی را نزدا او (عمره ) فرستاد و از او خواست درباره همسر خود اظهار نظر کند . وی در جواب گفت : او یکی از بندگان شایسته خدا بود . مصعب عمره را به زندان افکند ..عبدالله بن زیبربه مصعب دستور داد او را از...
-
آن روز...
1389/12/05 07:45
روزگاری می آید که خداوند دلهای همه ساکنان زمین را با مهربان می کند... آنروز همانروزیست که تو تکیه بر دیوار مسجدالحرام میدهی , ما سر بر دامن مهرت میگذاریم ..واین عقده های خشکیده بر دیوار گلو را ..برروی گونه هایمان جاری می کنیم ... آری .. زمین به بندگان شایسته خدا خواهد رسید ...
-
حوصله
1389/12/04 15:15
دیروز کلاس نرفتم ..امروز هم الکی گفتم خواب موندم ..حوصله دانشگاه رو ندارم ..جوصله حرفاشونو ندارم ..نمیدونم فردا رو چیکارش کنم ..خدا کنه تا شنبه حالم خوب بشه ..
-
خوبی خدا
1389/12/03 07:25
پدرم فقط به چیزهایی معتقد بود که رنگ واقعیت داشت . به اخبار تلویزیون بدبین بود , چون موفقیتهای دولت را پشت سر هم تحویل بیننده میداد . مشتری پر و پا قرص پیش بینی وضع هوا بود . روزنامه هم اگر میخواند , فقط به صفحه ترحیم اعتماد داشت . اما عاشق برنامه های حیات وحش بود چون میگفت وجود ومفهوم طبیعت هیچ وقت شک برنمیدارد...
-
جمکران
1389/11/28 17:29
Tahoma"> امشب هم با امید این حقیقت ظهور دلم را گرم میکنم .. چشمهایم را میبندم ...وخودم را کنار آن دو گلدسته تنها در میان بیابان می نشانم ...می گویم کاش بودی وتمام رنج سالهای نبودنت را روی شانه هایت گریه می کردم ...میدانم حجم تنهایی تو بیشتر از بودن ماست ... مرا ببخش ..ما این دلتنگی های گاهی آزاردهنده را به تو...
-
مگسی را کشتم !
1389/11/24 07:22
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گند ام ...! ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم!
-
حکایت ما
1389/11/21 07:23
حکایت ما حکایت بیقراری مردمانیست که از پشت شیشه های غبارگرفته میخواهند خورشید را ببینند حکایت ما حکایت دوری از خورشید نیست ما از خودمان دور شدیم ...کاش یادمان نمیرفت نبودنت را ...
-
پارک
1389/11/17 07:33
شب باشه و یه پارک کوچیک سکوت ...سرسره ... الاکلنگ ..تاب ...و ... کسی هم نیست که به خاطر این که بزرگ شدی و این بازیا مال تو نیست سرزنشت کنه وقتی داری میخندی و از پله های سرسره بالا میری اگه به پدر و مادرت نگاه کنی میتونی یه لبخند معنی دار روی صورتشون ببینی .. اونا نگاهت که میکنن همون دختر کوچولوی شیطون رو میبینن...با...
-
یک واسطه
1389/11/14 07:30
این روزها ابرهای گرفته وتاریک آسمان شهرمان را پوشانده..وما نه بارانی می بینیم ونه خورشید پشت ابر را ...حالا بین آدم های سرگردان شهرمان وخدا جای یک واسطه خالیست ... ماه دارد به آخر می رسد ...کاش پیش از آنکه ماه تمام شود تو هم بیایی ..
-
شروع عاشقانه
1389/11/12 07:25
- - : تو زیبا ترین دختری هستی که به عمرم دیدم! - و تو هم یا نابینایی یا بی سلیقه! .... دلم نمیخواد با یه نابینا ازدواج کنم ..... بی سلیقه ها هم برام غیرقابل تحملن! - - : پس شما رو به خیر و مارو به سلامت! از کتاب : شروع عاشقانه . نویسنده خودم !
-
دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند
1389/11/10 07:27
آمد روبه رویم ایستاد . چشم هایش را بست . بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد . سفیدی چشم هایش از سفیدی برف ها یک دست تر و سبک تر بود . بعد سیاهی چشم هایش را دوخت به من . گفت دوستم داری هنوز ؟ گفتم همیشه دوستت داشته ام . گفت : فقط و فقط مرا دوست داری ؟ گفتم : فقط و فقط تو را دوست دارم . گفت : دروغ می گویی !...
-
نشان
1389/11/07 07:41
ما آدماهایی که خیلی زود به هم عادت می کنیم خیلی زودتر میفهمیم که هنوز تنهائیم و در این احساس یاد تو میافتیم که هنوز نیامدی ... من جمعه را نشان کردم تا تورا گم نکنم ...
-
یک دختر جلف
1389/11/07 07:38
با غیظ ودر حالی که چادرش را بالا میگرفت تا زیر پایش را ببیند گفت : "هوی ! مگه کوری ! " وبعد با صدایی که لحظه به لحظه نرمتر میشد ادامه داد : "خب قربونت برم ! جلوی پاتو نیگا کن !...یهو میخوری زمین دست و پات میشکنه ..اونوقت من چه خاکی به سرم بریزم ؟! " پیرمرد هم خیلی خونسرد , دبه ماست را ازین دست به...
-
بر دلم ترسم بماند ..
1389/11/04 17:46
بار الها اجلم را به تاخیر انداز چند روزی است دلم تنگ کربلا شده است ...
-
بهانه
1389/10/30 16:32
جمعه ها آرام می رسد ومیگذرد... وتمام ندبه انتظار من در همین چند سطریست که به بهانه نیامدن تو مینویسم ... میگویم چه غریبی تو ... وچه بی مقدارم من .. برای ما دعا کن ... دعا کن که خدا تورا به ما برساند...
-
بگذار وبگذر
1389/10/27 06:32
یک روزمی آید که باید همین کامپیوتری که ساعت ها پشت آن مینشینی... دفتر خاطرات هایت که ازیازده سالگی نگه شان داشته ای ... آن کتابی که رویش نوشته : تقدیم به ...عزیزم , آن انگشتر فیروزه که با هیچ چیز عوضش نمیکنی. .آن روسری سفید با گلهای آبی... کفش های ورنی ات که ده دقیقه هم نمیتوانی بپوشی شان .. گوشی موبایلت و خلاصه تمام...
-
فرصت
1389/10/23 07:37
چند تا چیز هست که خیلی دوسشون دارم مثل خونه آقاجون , فیلم قبل از خواب و کتاب همیشه وهمیشه... از چند تا چیز هم خیلی بدم میاد مثل خواب سرشب , سیرابی برای شام وسرزنش همیشه وهمیشه. یه چیزهایی هست که بهشون نیاز دارم مثل تنهایی وقتی غمگینم , خواب وقتی خسته ام , غذا وقتی گرسنه ام وخواهرم همیشه و همیشه. با این حال گاهی ماهها...