برای تقریبا چهار ماه، دو یا سه شب در هفته، یک یا چند ساعتی او را می دیدم. اما این ملاقات ها هیچ وقت بیرون از آپارتمانی که زندگی می کردم نبود. همیشه از درز کردن رابطه مان به بیرون از آپارتمان و سر در آوردن مردم از آن، هراس داشتم. شاید همیشه از این که تمام اتفاقات و چیزهای مشترکمان در حد یک رابطه ی عاشقانه ی سطحی تنزل کنند متنفر بوده ام...نمی دانم....
بخشی از کتاب دختری که می شناختم نوشته جی. دی. سلینجر