.....مستر آیزاک مرد بد اخلاقی بود گرچه لطفش را برای دادن کار را هرگز فراموش نمیکنم ..روزهایی که من در ویرانه های لندن بدنبال چیزی برای خوردن میگشتم ..همین مرد بد اخلاق بود که مرا از دنیای پر از نکبتم نجات داد ...
من در رختشویی هتل آیزاک کار میکردم ..کارم کار راحتی بود ..صبحها دم در اتاقها می ایستادم و آرام در میزدم ..عذر میخواهی میکردم و به نشانه ی احترام خم میشدم ..ملافه های تختشان را جمع میکردم و به رختشور خانه میبردم و .بقیه کارها ....
اما ید بختی من از زمانی آغاز گشت که آسانسور هتل خراب شد .. برای بردن ملافه های خیس و سنگین به پشت بام هتل به کمک نیاز داشتم ..این کار یک نیروی مردانه میخواست ..به خصوص اینکه من باردار بودم و این موضوع را از همه پنهان کرده بودم ..چون میترسیدم در مورد من فکر ناشایستی بکنند ..مخصوصا مستر آیزاک که من را در آن ویرانه های پایین شهر لندن پیدا کرده بود ..او هرگز نمیتوانست باور کند که من شوهر داشتم و همین شوهر باعث بدبختی های من شده بود ...
وقتی دیسک کمر را برای کار بهانه کردم..مستر آیزاک سری از سر نارضایتی تکان داد و گفت : بسیار خوب ..از فردا در آشپزخانه کار میکنی ..
وای خدای من ! در آشپزخانه ای که بوی دنبه و پیاز و گوشت وزغ می آید من با این وضعم چطور کارمیکردم ..؟..اما چاره ای نداشتم ..باید میپذیرفتم ..قبول نکردن مساوی بود با اخراج و برگشت به بیغوله های لندن ...
بخشی از کتاب : "خاطرات من و مستر آیزاک" نویسنده : ac.k.
بنده خدا توی بد وضعیتی بوده...
چقدر دوست دارم این جنس پستهارو...
معرفی یه اثر خوب یا به اشتراک گذاشتن بخشی از اون یکی از بزرگترین لطفهاییه که صاحب یه وبلاگ میتونه در حق خوانندههاش بکنه...
اونم توی این دوره و زمونه که شاید خیلی وقتا فرصت نکنیم بعضی کتابا رو بشناسیم و دربارهاشون بدونیم
مرسی گلابتون خوبم
خوب اون بالایی که کامنتدونی نداره کهما بتونیم یکم سر بسرت بذاریم که...!
خوب در اصل میدونی اونیم که بخواد بپیچونه و نیاد هزارتا رادررو داره...!
آره...!
میپیچونه و نمیاد و ماهم که...!