با غیظ ودر حالی که چادرش را بالا میگرفت تا زیر پایش را ببیند گفت : "هوی ! مگه کوری ! " وبعد با صدایی که لحظه به لحظه نرمتر میشد ادامه داد : "خب قربونت برم ! جلوی پاتو نیگا کن !...یهو میخوری زمین دست و پات میشکنه ..اونوقت من چه خاکی به سرم بریزم ؟! "
پیرمرد هم خیلی خونسرد , دبه ماست را ازین دست به آن دستش داد و در حالی که سعی میکرد وانمود کند سکندری چند لحظه قبل اتفاق خاصی نبوده ;گفت : "حالا نمیخواد خاک بازی کنی ! ..خودم حواسم بود ..طوریم نشد که ! "
وبعد برای اینکه ثابت کند حالش خوب است یه لحظه ایستاد و پای راستش را بالا آورد وادامه داد : " نگاه کن ! حاضرم تا خونه باهات یه لنگه پا مسابقه بدم ..آره ..! این جوریاست دختر جون ! "
پیرزن خنده اش گرفته بود و میخواست بگه : "خوبه حالا خودتو لوس نکن ! " که موتور با سرعت سرسام آوری با پیرمرد برخورد کرد ...***** پزشکی قانونی علت مرگ را سکته تشخیص داده بود . هیچ کس جرات نداشت خبر مرگ پیرزن را به پیرمردی که روی تخت سی سی یو داراز کشیده بود ; بدهد ...
از کتاب : یک دختر جلف که تالیف یه گروه دانشجو هستش و نویسنده مشخصی نداره !
آخی دلم سوخت...بیچاره ها...
سلام
خیلی قشنگ بود مخصوصا ژاراگراف آخرش.... البته قبلا هم این پستت رو خونده بودم ولی فرصت نکردم نظر بدم