به قلم آنها که به بهشت نمی روند گـلابـــتون
 که شاید.....          کسی....               کمی همدرد ما باشد....

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

نمیدانم نگران توام  یا نه!  شاید هنوز هم بیشتر از هر کسی نگران خودِ خودم هستم و این با قانون انتظار جور در نمی آید...

میدانم وفا نکردم ...نه به احساس خودم ،نه به عهدی که با تو بستم و نه به ایمان به خدایم .

حال و احوالم روبه راه نیست.هوایم را داشته باش یابن الحسن ...

+تاریخ 1391/02/15ساعت 22:56 نویسنده گلابتون

عده ای منتظر ظهور انسانی.

او منتظر ظهور انسانیت در عده ای.

و اینچنین است قصه هزار ساله انتظار.........

+تاریخ 1391/02/08ساعت 22:59 نویسنده گلابتون

با همه ی بی سر و سامانی ام ،

   باز به دنبال پریشانی ام ..

 حرف بزن ،حرف بزن .سالهاست ..

   تشنه یک صحبت طولانی ام ..

(محمد علی بهمنی )

+تاریخ 1391/02/01ساعت 11:01 نویسنده گلابتون 1 نظر

همه عمر برندارم سر از این خمـــار مستی

    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد

    دگران روند وآیند ....

   و تـــو همچنان که هستی ...

+تاریخ 1391/01/31ساعت 19:15 نویسنده گلابتون

این جمعه هم تمام شد..

جمعه ی تسلیم ...

غصه ام میگیرد از این کوتاهی های ما ، از این نق زدن هایی گاه وبیگاه ، این ..گاهی کم آوردن های ما ..این هارابه حساب کوچکیمان بگذار وبه بزرگی ات ببخش ..

تو باشی حال ما خوب  میشود پسـر فـاطــمه ...

+تاریخ 1391/01/25ساعت 23:46 نویسنده گلابتون

تو که آفتابی نمی شوی ٬ حالا آفتاب از هر طرف که می خواهد به در آید...چه فرقی می کند ؟

+تاریخ 1391/01/19ساعت 00:34 نویسنده گلابتون

میدانی امسال از خدا چه خواستم ؟ خواستم حالا که نمی بینمت درلحظه های من مدام تکرار شوی ..در جمعه هایم ،

خواستم فقط دور نشویم .همین .

+تاریخ 1391/01/04ساعت 10:05 نویسنده گلابتون

همین که در دلم،

 

اضطراب ِ جمعه ی دوباره ای بی تو را ندارم؛

 

یعنی وای به حال من ِ نامنتظر....

+تاریخ 1390/12/25ساعت 22:55 نویسنده گلابتون

الان که دارم این ها را می نویسم ساعت ۹ شب است و من تنها توی اتاقم پشت میز کامپیوتر نشستم و دستانم بی درنک تایپ میکنند. میخواهم برای یکبار هم که شده  به سبک و سیاق آن وقتها ، آن وقتها که هر چه در روز میگذشت بسان آدمهای مجبور! اتفاقات روزانه را آن هم با سانسور فراوان می نوشتم ..،بنویسم ..

میخواهم بنویسم از امروز .

امروز یک روز عادی بود . یک روز کاملا معمولی . و هیچ اتفاق خاصی که قابل ذکر کردن باشد در آن نیست . اما امشب خوش دارم از همان اتفاقات معمولی معمولی بگویم !

از صبح که چند دقیقه زودتر از دیروز برخاستم که چند دقیقه بیشتر پای اینه بنشینم ! اعتراف میکنم که نشستن پای آینه را دوست دارم ..و اگر بیکار باشم ساعتها وقتم را به پای این کار بیخود خواهم گذراند !

برای رفتن سر پروژه مسیری نسبتا طولانی را طی میکنم .چیزی حدود 50 دقیقه .

در اتوبوس اولی به رسم عادت دعا میخوانم . آیت الکرسی .صلوات . برای اینکه روز خوبی باشد .

و در اتوبوس دوم فقط فکر میکنم . به خیلی چیزها . حداقل چند دقیقه اش را به برادرم و زنش فکر میکنم و بقیه را به خودم ...

طبق معمول من دیرمیکنم و ملیحه ( دوستم) مدام غر میزند ..و من هی بهانه ترافیک و این ها سر هم میکنم  برای توجیهش .

سلام اول صبح را دوست دارم .چون من تقریبا آخرین کادری هستم که وارد میشوم و همه برای من بلند میشوند . و این یک حس خوب دارد !

سر جایم می نشینم . کار من زیاد نیست .

بیشتر برخورد من در روز با مهندس ن.. است . یعنی اگر او نباشد من تقریبا بیکار میشوم !

مهندس واقعا آدم خوش قلب و خوش رفتاریست .امروز از من خواست که سنگ کاری طبقات را بازدید کنم و ایرادات را گزارش دهم .

من هم رفتم . اما راستش نمیدانستم چه معیارهایی ملاک است ؟! بیخودی میچرخیدم .

که یکی از مهندسین  اجرا سوال تکراری " چه خبر ؟!" را پرسید .و خوب فرصت خوبی بود برای پرسش.

صورت وضعیت های نهایی را هم فرستادم . کار در دستگاه نظارت حس احترامی خاصی دارد و ازاین بابت دوست داشتنیست .

در طول روز .در تمام وقت هایی که میگذشت . وقتهای شیطنتهای دخترانه ،وقتهایی که به ملیحه چشمک میزدم و حرکات بقیه را زیر نظر میگرفتیم ،وقتای ..

و خلاصه مثلا داشت خوش میگذشت ، من به پایان ظهر فکر میکردم و تکلیفی که قرار است این روزها مشخص شود . تکلیف زندگی برادرم ..نمیدانم چرا این فکرش دست از سرم بر نمیدارد..

لعنتی !

دلم میخواهد هنوز هم از ادامه امروز بگویم، اما از پست های طولانی هیچ وقت خوشم نیامده !

+تاریخ 1390/12/23ساعت 21:23 نویسنده گلابتون 7 نظر

از من دلگیری

می دانم...

 

رفته ای پشت ابرها

داری گریه می کنی...

+تاریخ 1390/12/17ساعت 21:05 نویسنده گلابتون

 

خطا از من است، می دانم

 

 از من که سالهاست گفته ام “ ایاک نعبد”

 

 اما به دیگران هم دلسپرده ام

 

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”

 

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

 

اما رهایم نکن بیش از همیشه دلتنگم ..

 

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم .....

+تاریخ 1390/12/12ساعت 15:38 نویسنده گلابتون 6 نظر

و ما قَتَلوه و ما صَلَبوه و لکن شُبِّه لهم .

 

 نه او را کشتند نه بر صلیبش کشیدند اما  اینگونه به نظرشان آمد .

( نساء – 157 )

.

.

.

بیتابِ تو ام !...

 

می آیی ؟

-

من آمدم که!

+تاریخ 1390/12/11ساعت 18:04 نویسنده گلابتون

امروز مهندس یک اصل مهم ر وبهم گفت ..

گفت هیچ وقت مهندس های معماری رو تحویل نگیر....! اونا از نظر ما آرشیتکتی بیش نیستند ...!


+تاریخ 1390/11/24ساعت 19:35 نویسنده گلابتون 3 نظر

سخت شده نوشتن برای تو ... نمی توانم شاید هم نخواسته ام که زیباترین نوشته ها را تقدیم تو کنم ..

منی که تنها ابزار دم دستی ام همین کلمات اند ..کلماتی که هیچ وقت پاسدار خوبی برایشان نبوده ام ..زیاده و هرجا خرجشان کردم ..انتظار و دلتنگی وجمعه ها شده اند جزو وا‍ژه های معمولی و روزمره مان ...من ، حالا به واژه ها التماس میکنم تا رها شوند ...

+تاریخ 1390/11/21ساعت 09:28 نویسنده گلابتون

موضوع این است :فرض کن که زن داری و زنت را هم دوست داری و عاشق زن دیگری میشوی..- معذرت میخواهم، این حرف تو برای من درست به  همان اندازه عجیب و نامفهوم است که فرض کن وقتی اینجا (رستوران) خوب سیر شدیم، از کنار دکان نانوایی که رد می شویم یک نان قندی بدزدیم !

 

قسمتی از کتاب آناکارنینا   نویسنده : تولستوی

+تاریخ 1390/11/14ساعت 10:34 نویسنده گلابتون 3 نظر

به حساب تاریخ  ..

از امروز شروع میشود  ...

آغاز ...

راستی حواست هست چندمین بیعت نامرئی را جشن میگیریم ؟

+تاریخ 1390/11/12ساعت 21:00 نویسنده گلابتون

یکی دیگر از همسایه ­ها, پیرزن مهربانی که به من یاد داد چطور از گیاهان خانگی نگهداری کنم, پرسید چند تا گربه توی خانه داشتید؟ پدر, با توانایی خارق­العاده ­اش در خراب کردن دوستی­ها, گفت: ((ما توی خانه حیوان نگه نمی­داریم. آنها کثیف هستند.)) پیرزن همسایه گفت: ((اما گربه­ های شما خیلی خوشگل هستند!)) اصلا نمی­دانستیم او درباره ­ی چه چیزی صحبت می­کند. با مشاهده ­ی چهره ­ی متحیرمان, او عکسی از یک گربه­ ی مو بلند و زیبا به ما نشان داد و گفت: (این یک گربه­ ی پرشین است)) این برای ما تازگی داشت, تنها گربه­ هایی که در کشورمان دیده بودیم گربه ­های ولگرد و گری بودند که آشغال­های جلوی خانه­ ی مردم را می­خوردند. از آن به بعد وقتی می­گفتم ایرانی هستم, اضافه می­کردم: ((کشور گربه ­های پرشین)) که تاثیر خوبی روی مردم می­گذاشت.

 

 بخشی از کتاب : عطر سنبل ، عطر کاج نوشته ی :فیروزه جزایری دوما

+تاریخ 1390/11/08ساعت 20:18 نویسنده گلابتون 4 نظر

+ ...که تو باشی و مرا غم ببرد ....؟

+تاریخ 1390/11/07ساعت 14:55 نویسنده گلابتون

هل آخر را محکمتر داد .

دیگه رسیدیم کنار ضریح !

دستش را به ضریح انداخت وداد کشید :

 امام رضا الهی قربونت بشم ...

 گفتم یکم آرومتر ...

گفت : آخه میخوام امام رضا بشنوه !

+تاریخ 1390/11/04ساعت 08:12 نویسنده گلابتون 2 نظر

پول نداشت

بی پول بود .

چند وقتی میشد سرکار نمیرفت .

روبروی گنبد ایستاده بود ومیگفت : حالا نمیشه بااین مدرک مهندسی یه کاری برامون جور کنی ؟!

+تاریخ 1390/11/02ساعت 14:01 نویسنده گلابتون 3 نظر

عصرهای جمعه دلگیر است اما جمعه های بارانی نه...انگار که تمام دل گرفتگی های عالم زیر قطراتش جان میکند....انگار که اسمان تاوان جمعه هایی را میدهد که هر هفته اش غم ته نشین شده ای را روی دلمان انبار میکند...انگار که به سخت جانی باران برای شستن همه ی دل تنگی ها عادت کرده ایم....

+تاریخ 1390/10/30ساعت 10:26 نویسنده گلابتون

نشسته ام ..، روی بالا پایین این زندگی .، کاری کرده که یادم برود دل طلب تو را دارد ..،

لحظه ها همیشه میخواهند  تو را ازمن بگیرند ... ، اما ..

اما باز می نویسم ...هر جمعه ، به یاد تو ..به خاطر خودم ..

حتی اگر تمام سلام های ما بی پاسخ بماند ، که نمی ماند ..، ماهم خدایی داریم ..

+تاریخ 1390/10/22ساعت 16:16 نویسنده گلابتون

غروبهای سرد جمعه ، دلها را سردتر میکند ...

تورا بخدا دعا کن که لااقل  ردپای جمعه هایت را گم نکنیم یک وقت ...

+تاریخ 1390/10/16ساعت 15:27 نویسنده گلابتون

احساس میکنم مهم نیستم ، برای هیچ کس ..

خواهرم نگران شوهرشه ، نگران این که به خونواده ی اونا بر نخوره !

مادرم نگران خواهرمه ، نگران این که اگه بگیم نه ، برای خواهرم بد نشه ..

پدرم نگران هیچ کدوم نیست ..نه من ،نه خواهرم ، نگران خودشه ...میخواد خیالش راحت شه ..

دلم برای خودم میسوزه ..زیاد !

میدونم که این یک احساس بچه گانه ست ..

اما دست خودم نیست ...

              دست خودم نیست !

+تاریخ 1390/10/13ساعت 14:51 نویسنده گلابتون 5 نظر

حــــــالا که آرزوی مــــا

ســـــوی خــــــدا پــر زدنه ..

                 واسه دلای خســـته مون ،

                   چی میشه بال و پر بشــیم ؟...

+تاریخ 1390/10/11ساعت 07:56 نویسنده گلابتون 6 نظر

ما دلمان را قرص کرده ایم به حضور تو ..

آخر تو که بیایی..دیگر دلها بیجهت نمی گیرند..غصه اشان نمی شود ..

تو که بیایی دل پریشانی همه تمام می شود ، دل پریشانی من ، دل پریشانی پدرم ، دل پریشانی همه ..

تو که بیایی بساط غرور و دروغ و بد بینی ها تمام می شود ...

تو که بیایی...

 راستی تو کی می آیی ؟

+تاریخ 1390/10/09ساعت 19:31 نویسنده گلابتون

گفت : ساعت چند میای از دانشگاه ؟

گفتم : ساعت4 حدودا ...

گفت : پس جایی نری امشب ..میخوام باهات صحبت کنم ...

وقتی اینجوری میگه دلهره تمام وجودمو میگیره ..

خدابخیر کنه امشب..

+تاریخ 1390/10/07ساعت 16:11 نویسنده گلابتون 0 نظر